ساحل افکار

در افکار خویش مستغرق شده و همی دست و پا زنان در حال متراژ خیابان بودیم که ناگاه ندایی آمد از  زمین حاوی این مضمون" شاتالاققق !! شما آدمیان را چشم برای چه باشد ای بیخردان"!! و واپسین نگاههای مظلومانه انگشت پای چلاق شده ای که در اثر برخورد صمیمانه با برآمدگی  نامشخص از زمین آنفکتوس ناقص زده و جمیع دیگر یاران ( دگر ناخن ها ) را بدرود گفته ... این واقعه نویسنده را را بر آن داشت که شکر ایزد دوچندان به جا بیاورد که او را رسم عاشقی  نیاموخته و مجنون وار آواره کوچه وبیابان نیست که در آن صورت در اثر ازدیاد افکار و سختی  زندگانی فرستادن فاتحه را برای نویسنده از جانب خوانندگان واجب همی میشد!! و از آن جا که نگارنده را نیمچه ذوقی در حد فندق داشت این ابیات بر زبانش جاری شد که تو ای افکار را در هم تنیده                     تو ای پستی بلندی را ندیده خدا رحمت بکرد عاشق نگشتی             که آنگه میشدی نوعی پدیده*!! پی نوشت1: این پدیده هیچ ربطی به پدیده شاندیز نداشته و خود یک پدیده جهانی در نوع خود میباشد پی نوشت2: همینجوری دوس داریم بگیم اصن یه وضضیییی!وبلاگ خودمان است میگوییم :پی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۰ ، ۰۷:۵۱
مستر نیمــا