انگار خواست خدا بود تا من از ماموریت برم خونه. شب رفتم و مامانو بردم واسه مراقبت از مادر بزرگ،چهر اش متفاوت تر از همیشه بود، انگار آرامش توش موج میزد، باهاش خوش و بش کردم و سعی کردم بهش انرژی منتقل کنم
فردا صبح دوباره رفتم پیشش، چند دقیقه ای نبود که بالای سرش ایستاده بودم که رفت، توی بقل مامان جون داد، دقیقا 3 سال بعد از پدربزرگ، توی همون روز
پدربزرگم وقتی رفت تنها بود و توی بقل مامان رفت
مامان خیلی دوسشون داشت،بیشتر از بقیه بچه ها، اونا هم همینطور، وقتی رفت نمیدونستم خودمو دلداری بدم یا مامانو، سخت تر از همه این بود که من باید این خبرو به بقیه میدادم،نمیتونستم حرف بزنم اشک نمیذاشت
دیدن مرگ یه آدم خیلی سخته،خیلی سخت تر از چیزی که فکر کنید،سخت تر و غم انگیز تر. مخصوصا اگه ببینید که چطور یه عزیزو به خاک میسپارن
ولی خدا رو شکر که دم رفتن دیدمش
دیگه نه پدر بزرگی دارم نه مادر بزرگی، اگه دارید قدرشونو بدونید که مایه خیر و برگت و گرمی هستن :(((