ساحل افکار

در محضر شعر

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۳۶ ب.ظ

دوباره شعر گفته ام ، بخوان که سرد میشود

                                                              برس به داد قلب من ، که کوه درد میشود

به وسعت تخیلش ، به بال واژه های خود

                                                              ببین چگونه شاعری ، فضا نورد میشود

به داد واژه ای برس ، که جذب شعر میشود

                                                              ولی بدون حس تو ، دوباره طرد میشود

تو فصل سبز رویشی ، بمان کنار ساقه ام

                                                              که بی تو رنگ و روی من ، دوباره زرد میشود

به داد من نمیرسی ! ولی به داد ما برس

                                                              که بی تو زوج عشق ما ، دوباره فرد میشود...!!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۰۶
مستر نیمــا

یک جرعه غزل

زندگی اندک اندک به هر کس می فهماند چه کاره است
اقا خودت بیا و اعتراف کن!
با این نرخ شعرگذاری، بدون هیچ شکی مخاطبی در کار باید که باشد :دی
شاعر رو هم ذکر کنید ببینیم به کدوم معدن خوردی که این همه پر و پیمونه؟

خیر هیژژژ خبری نیست 

اسم شاعرو نمیدونم متاسفانه 


سیگار های بهمنش را دوست دارم
بوی بد پیراهنش را دوست دارم
گفتند دیوانه! شنیدی زن گرفته؟
دیوانه ام ، حتی زنش را دوست دارم!

#نفیسه_بالی
 
عطر خوش پیراهنش را دوست دارم
گل های روی دامنش را دوست دارم
گفتند دیوانه ندیدی شوهرش را!
دیوانه هستم شوهرش را دوست دارم

#سیامک_کیهانی

این عاشقان پیوسته غم را دوست دارند
بی سهم می مانند و کم را دوست دارند
قانون و حرمت را نمیفهمند انگار
زنها و شوهر های هم را دوست دارند

#داود_جمشیدی

سنگینی گوش کرش را دوست دارم
آن گیره موی گرش را دوست دارم
شوهر کند یا زن بگیرد خب به من چه؟
من مثل آدم خواهرش را دوست دارم

#سید_وحید_حسینی

من فکر کردم خواهرش را دوست دارم
گوش کر و موی گرش را دوست دارم
حالا که دقت می کنم در حس و حالم
می بینم اصلا مادرش را دوست دارم

#سید_وحید_حسینی

گفتم که شاید همسرش را دوست دارم
خواهر، برادر، مادرش را دوست دارم
اما تمام حرف های من دروغ است
این که به خاطر آرمش را دوست دارم

#علیرضا_فراهانی

:دی

جالب بود:)

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؛ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
حافظ

در میخانه نبد بسته چرا حافظ گفت، دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟
یکی...

در میخانه نبد بسته ولی حرمت می؛ واجب آمد که ملائک در میخانه زدند
دیگری!

اندام تو نخل آفتاب است

لب های تو شطی از شراب است

سیاره شعله بار چشمت

خورشید کبود التهاب است

بر صبح سپیده شانه هایت

یلدای سیاه زلف خواب است

آغوش تو روح روشنایی

یا ماه شکفته در سراب است

بر ریشه تشنه وجودم

نام تو صدای سبز آب است

تصویر جوانی من و تو

زندانی چارچوب قاب است

افسوس که لحظه های بودن

چون برق جهنده در شتاب است

در بحر خروشناک هستی

افسانه عمر ما حباب است

مرسیییی

سلام

نمیدونم کسی تا حالا مثل من تو وقت های بیکاریش نشسته تا پست هایی که سالها پیش نوشته را بخونه و تازه از خوندن کامنت هاشم صرف نظر نکنه؟

یه همچین دختر بی کاری هستم من

ولی در کل دفتر خاطرات دوران دبیرستان و راهنمایی را هم عادت دارم گاهی بخونم.:دی

جاش سعی کن بری کتابخونه چند تا کتاب بگیری بخونی خیلی بهتره

کتاب های رمان،روانشناسی، هر جی علاقه داری

شاعران توصیف ‌ها کردند از چشمت، ولی
آنچه من دیدم فراتر بوده از تفهیم‌ ها 
سهمم از زیبایی ‌ات تنها تماشا کردن است 
کشوری هستم که گیرافتاده در تحریم ‌ها 

حسین دهلوی

بسیار زیبا بود

دیروز ز خاکِ راه برداشتی‌ام
امروز کنار راه بگذاشتی‌ام
ای خرمن گل! گیاه پنداشتی‌ام؟
ور گویی نه، بگو چه انگاشتی‌ام!؟


فریدون مشیری

مرسییی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">