ساحل افکار

هویجوریجات

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۱۸ ق.ظ

خونه پدری یه خونه ویلایی هست که تو یه جای دنجه و همسایه هامون رو میشناسیم. دیروز رفتم ماشینو از پارکینگ ببرمش تو حیاط و یکم تر و تمیزش کنم. منم یه عادتی دارم برای این کارها همیشه یه لباس کار دارم اونو میپوشم که لباسام کثیف نشه. خلاصه لباس کارو پوشیدیم و ماشینو که آوردم بیرون از قضا همسایه روبرویی که 20 سالی هست همسایه ایم با خانمش اومد تو کوچه و دست بلند کرد و منم در جواب دست بلند کردم. منتظر بود برم روبوسی و تبریک عید که منم دیدم با اول لباس ها برم خیلی زشته، اونم جلو خانمش! تو ماشین نشستم و رفتم جلوتر. تا طرف سوار شد و رفت.

از دیروز هی با خودم میگم حالا هی طرف میگه طرف چقدر بی ادب بود نیومد تبریک و این حرفا بگه و عذاب وجدان دارم. اینجا بود که مثال ضرب المثل چوب دوسر طلا نمود پیدا میکنه. یعنی بیرون میرفتم و با لباس کار که خب زشت بود. بیرون نرفتن هم زشت بود!

دیگه هم نمیبینمش تا مدت ها

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۱۳
مستر نیمــا
امروز دو تا پست گذاشتم و یکی دو دیقه بعد هر دو تاش شما پست گذاشتی!

+ صرفاً جهت خالی نبودن عریضه عرض کردم

:دی

جدیدرو هنوز نخوندم

بیست سال اشنایی کافیه برا اینکه خراب نشی تو ذهنشون به این راحتیا...

آی هوپ سو

این نیز بگذرد 

اما این فککردنش آدمو دیوونه میکنه خب 
من تو عروسی خیلیارو ندیدم خیلیارو ترجیح دادم نبینم
 یبارم نزاشتم عمه ی بابام بوسم کنه ازون شبه من دارم خفه میشم با هجوم افکار :/

:))))

حالا بوس میکرد چی میشد؟

فاطمه (خودکار بیک) ۱۳ فروردين ۹۵ , ۰۹:۱۱
فدای سرت حاجی .. دنیا دو روزه !

:دی

هی واااای!! :))

بلههه

بی خیال عامو
حالو مَی چیطو شده :-) :-) :-)

خوب نبود بهرحال

سلام. 
امان از وقتی که از این اتفاقا برای من میفته !
تا دو هفته درگیر میشم :|

عی بابااااا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">