ساحل افکار

یک بغل شعر

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

می تراود مهتاب

                می درخشد شب تاب

                         نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک

                                                                    غم این خفته ی چند

                                                                           خواب در چشم ترم می شکند...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۰
مستر نیمــا
گریه و خنده را نمی‌دانم
ولی هیچ دیر خوابیدنی
بی‌مناسبت نیست!

عرفان پاکزاد

:)

خواب در چشم ترم می شکند ... 

:)

من چن شبه به زور قرص خواب 4 ساعت میخوابم. غم خفته ی چندم جا نمیشه تو دلم بس خودش پره...

آی نو وات یو مین

نیمه شب بود غمی تازه نفس

ره خوابم زدوماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار

 

همه گل بودولی روح نداشت

سایه ای مضطرب ولرزان بود

چهره ای سردوغم انگیز وسیاه

گوییا:مرده ی سرگردان بود

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثرازسایه به دیوار نماند

کس نپرسیدکجارفت؟که بود؟

که دمی چنددراینجا گذراند؟

 

این منم خسته دراین کلبه ی تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگرسایه خویشم یارب

روح آواره ی من کیست؟کجاست؟

مرسی


من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم 

تو باید تازه‌گی‌ها

                  از اینجا گذشته باشی. 

 


نفس نقره ای ۱۰ مرداد ۹۵ , ۲۲:۰۷
اما
نمی دانی
چه شب هایی سحر کردم؛
بی‌آنکه یک دم
مهربان باشند با هم پلک‌های من،
در خلوت خواب گوارایی!

•مهدی اخوان ثالث
فرزانه شین ۱۰ مرداد ۹۵ , ۲۲:۳۴
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
روا بود بر من این ظلم؟!
ننوشتی ننوشتی
صاف اینو نوشتی؟!
اهل دل!!

یه چیزایی حرف دله.خودش میاد

 

نیمه شب ، وقتی که در زد میهمان داری کنید

 

در به روی او نبندید ، آبرو داری کنید

 

 

قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است

 

قدر یک شب هم شده ، از او نگهداری کنید

 

 

راستی ، پرهای گنجشکان قلبم زخمی اند

 

یادتان باشد که از آنها پرستاری کنید

 

 

چشمتان شاید دوباره زخمشان را تازه کرد

 

از نمک پاشی به روی زخم خودداری کنید

 

 

(( قلب دزدی )) رسم خوبی نیست ، خواهش می کنم :

 

بعد از این ، خاتون من ، کم مردم آزاری کنید

 

امیدوارم فقط چون خوشتون میومده از شعر این قسمت و گذشته باشین و تلخی و غمی ک توی شعر هست نباشه...
گمـــــــشده :) ۱۱ مرداد ۹۵ , ۰۰:۲۷
آخرش مجبورم می کنین برم یه دیوان شعر برای این وقتا حفظ کنم
:|

کاری که نگـاهِ تو شـبی با دلِ ما کـرد
با خلـق نکرده‌ست نه چنگیـز، نه تاتـار

اوجِ غمِ این قصه در این شعر همین‌جاست
من بی تو پریـشان و تو انگار نه انگـار...


مصطفی فتاحی اردکانی ۱۱ مرداد ۹۵ , ۰۱:۲۸
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد پیش چشمانت
نفس کاینست
دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
محمدرضا ...... ۱۱ مرداد ۹۵ , ۱۵:۵۰
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود
شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود
در کهن گلشن طوفانزده خاطر من
چمن پرسمن تازه بهار آمده بود
سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید
غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود
آسمان همره سنتور سکوت ابدی
با منش خنده خورشید نثار آمده بود
تیشه کوهکن افسانه شیرین میخواند
هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود
عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید
می درخشید بدان مژده که یار آمده بود
سروناز من شیدا که نیامد در بر
دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود
خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر
نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود
لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت
آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود
چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
روز پیری به لباس شب تار آمده بود
مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب
روح من بود و پریشان به مزار آمده بود
آوخ این عمر فسونکار بجز حسرت نیست
کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود
شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید
چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود
✿شمیم زندگی✿ ۱۱ مرداد ۹۵ , ۲۰:۳۷
خواب در چشم ترم می شکند ... 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">