ساحل افکار

در بستر روزه داری افتاده بودم! تا فشاری کمتر متحمل شوم و یا چون روز غیر کاری بود کار دیگری نداشتم.در حالی که گرمی دستانم را حس میکردم پاهایم زیر پتوی مسافرتی نرم و نازکی که رویشان بود یخ کرده بودند. به پهلو چرخی زدم  تا موبایلی که در دست نگه داشته بودم را در کنار بالشم بگذارم و شیرازی تر بخوانم. از تلگرام که بیرون آمدم هوای وبلاگ به سرم زد. وارد شدم. عدد ۷۰ نخوانده بالای صغحه ورودی خودنمایی میکرد. شروع کردم به خواندن. بعد از مدت ها. حس عجیبی بود. غریب و آشنا. انگار چیزی درون رگ هایم جریان پیدا کرده بود مخدر گونه. اولی و دومی را خواندم. سومی اما داستانی بود از کودکی و کینه یکی. نتوانستم بدون نظر از آن بگذرم. نوشتم برایش. در لحظه نوشتن پمپاژ هورمون های لذت بخش را حس میکردم. بعدی را که باز کردم نابودم کرد. یک عکس و یک بیت شعر. آنقدر خاص بود که دوست داشتم بنویسمش. عکسی از زاینده رود خشکیده و دختر پسری که در میانه اش ایستاده و همدیگر را میبوسیدند. عکس با من حرف میزد. یاد لحظه ای افتادم که روی آب بودم. با سرعت پا میزدم و در خلاف جهت حرکت آب دور میشدم بجایی که از همه قایق ها دورتر بودم. جایی که حس کردم شاید دیگر کسی ما را با دقت نگاه نکند. یک آن او را به سمت خودم کشیدم و بوسیدمش بدون خجالت. با لبخند ناشی از رضایت و خجالت روی صندلی اش برگشت و نگاهم کرد و آن لحظه در ذهن من ماند. ولی در عکس آبی نبود.کویر گونه خشک بود آن زنده رود

و زیرش نوشته بود:

 "ای آنکه با بوسیدنت خشکیده شد زاینده رود 

دشت کویر لوت هم ای ناقلا کار تو بود؟ "

شعری که هنگام خواندنش لبخندی رو لب هایم میکاشت. متنی که مرا به نگاشتن واداشت تا یادم باشد که چقدر همه چیز زود گذر است و چقدر از چیزهای کوچک اطرافمان لذت میبریم و نمیدانیم. چقدر نوشتن خوب است و چقدر زود رودی پر آب خشک میشود. فرصت ها میگذرند چون برق و باد 

و چقدر وبلاگی بودن خوب است!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۵
مستر نیمــا
باورم نمیشه عنوان‌ها دیگه "هویجوری" نیست
لحن و بیان احساسی! و رمانتیک
متنی بیشتر از دو خط روزمرگی...
اصن فوق‌العاده بود ^-^
و تبارک الله و احسنتکم
حالا مطمئنی خودت نوشتیش؟ :دی
تاااااااااااااااازه غلط املایی هم نداشت :دی 

شاعر در راستای عنوان می‌فرماید:
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود
شب من موی تو و روز خوشم روی تو بود

الان وجدان درد گرفتم چرا غلط املایی نداره:))))

دم شاعر گرم که چه خوب گفته

لا فکادیو همه ی وبلاگش خاصه 
با یه عکس همرو منقلب کرد:)

این پستش منو جذب کرد

خیلی خوب بود مستر ^_^

لذت های دوران متاهلی رو با ازادی دوران مجردی عوض میکنین؟؟ خدایی نه :))

خب هر کدومش لطف خودشو داره و هر دورانی هم یه سری چیزا رو میطلبه 

هر کدوم به جای خودش شیرینه:دی

وبلاگ و نوشتن و رابطه با آدم هایی که ندیدی از نزدیک و نمیبینی و قرار هم نیست ببینی اصلا!! معنای واقعی انسانیت جز اینه برای این آدم ناراحت شی یا از خوشحالیش ذوق کنی و یا تنهاییش رو تا مغز استخونت درک کنی؟

عین یه ویروس عین یه بیماری که خیلی بعد از وبلاگ نویسی جدا هم بشی و خوب بشی بااااازم اثرش رو برای همیشه تو بدن و مغزت داری، برای همیشه!

نمونه؟ خودم! :)

واقعا همینطوره. ما با خیلی از وبلاگ نچیس ها زندگی کردیم.با شادی هاشون شاد و باغم ها شون غمگین شدیم

خوشحالم که وبلاگ نویسم:)

سلام مستر 
به به چه رمانتیک باز از نوع سورپرایزش 
الان اگه خدای نکرده هنوز مجرد بودی شاید مثل ما ملت مجرد دلت زبون روزه به جای بوس دلبر 
هزار جور خوردنی می خواست 
بقیشو نمیگم که باز سانسورم نکنی :))

خوردنی اونم از نوع خنک! نوشیدنی بیشتر:)))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">